تبليغاتX
لذت قشنگ مادر شدن

لذت قشنگ مادر شدن
پسر گلم دو ماه شدی مبارکت باشه عشقممممممممممممم

واکسن دوماهگیت رو برات زدیم و خیلی اذیت شدی بمیرم برات

 

جدیدا یاد گرفتی و تا گشنه ات میشه دستات رو میخوری و مامانی کلی حرص میخوره اخه میترسم بشه عادتت و هی انگشت شصتت رو بخوای بخوری و بد شکل بشه

  فدات بشم من که وقتی باهات حرف میزنیم هی از خودت صدا در میاری و دهنت رو باز و بسته میکنی انگار میخوای جواب مارو بدی و باهامون صحبت کنی قربونت بشم مننننننننننننننننن

 

قربونت برم پسر گلم که بغلی شدی و تا میایم پیشت خودت رو میخوای از روی زمین بلند کنی و هی گردنت رو بلند میکنی و قر میزنی یعنی منو بلند کنید  منو بابایی هم که در بست در اختیار شما هستیم تا شما رو راه ببریم و شما همه جارو خوب نظاره میکنی

 

پسر گلم اینم بگم که منو بابایی رو خوب دیگه میشناسی مخصوصا بابایی رو و من یه خورده بهش حسودی میکنم چون تا میاد طرفت براش از خنده غش میکنی اما خوب اشکال نداره ایشالله همیشه خندون باشی عشقمممممممممممممم

 

 

اینم یه سری عکسای خوشگل از گل پسر ما  پویان

 

 

                                 ماشالله

  

                        

 قربون این خنده های شیرینت بشم مننننننننننننننننننن

                        

 

 

اینم یه پویان در مدل دخترونههههههههه

 

                     

 

 

      اینم یه پویانه فوتبالی

 

                 

 

 

            اینم پویان و اقای پدر

 

          

 

 

     اینم پویان وقتی باهاش حرف میزنی و اونم میخواد جوابت رو بده

                                      

 

                              و در اخر پویان و مامیش

                                           

                                         

 

                             

            

[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 17:9 ] [ مینا ]
اینم عکس های جدید از عشق من پویان  که اصلا خواب برای ما نزاشته رسما  خواب از یادمون برده

 

 

                              ماشالله

     

 

 

   

 

 

 

 

 

 

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:25 ] [ مینا ]
اینم عکس جدید پویان جیگررررررررررررر

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:6 ] [ مینا ]
پویان جدیدا خیلی خوابش کم شده  خیلی زود به زود گشنش میشه و من همش در حال سرویس دادن هستم( اینم اخبار جدید از احوالات پویان)

 

   

 

 

 

 بوس برای تو عشقم که شدی تموم زندگی من و بابایی

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 18:49 ] [ مینا ]

 

                  

 

 

            

 

 

        

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:12 ] [ مینا ]
 

 

 

 

 

 

              اینم جیگر طلای من پویان

ماشالهههههههههههههههههههههههه

 

      

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 16:31 ] [ مینا ]
میخواستم زودتر بیام و بنویسم اما هی وقت نمیشد تا امروز.........

 

روز ۲۷ اسفند صبح ساعت ۶.۳۰ صبح همراه مادر شوشو و مامان خودم و خواهر شوشو  و من و همسری رفتیم بیماریتان. تو بیمارستان هم خواهرام اومده بودن + دختر خواهرم.

بلاخره منو بردن بالا توی یه اتاقی تا کارای اولیه عمل رو انجام بدن منم ترسیده بودم شدیددددددددددد . بعد یه نیم ساعتی منو اوردن پایین تا با همراهام خداحافظی کنم .

ترسیده بودم و زدم زیر گریه و مامانم و خواهرم هم گریه میکردن.  ساعت ۹ منو بردن تو اتاق عمل .

عملمم با بی حسی بود اولش یه خورده دردم اومد اما بعد سر شدم و عمل شروع شد........

بعداز ۵ دقیقه صدای گریه پویان اومد وای که چه لحظه شیرینی بوددددددد  همش میگفتم بچم سالمه خوبه مشکلی نداره کچل نیست و... صدتا سوال دیگه دکترم هم هی میخندید و جواب میداد.

همون لحظه شروع کردم به دعا کردن برای تموم دوستایی که منتظر نی نی هستن حتی اون دوستایی که هنوز هم ندیدمشون رو دعا کردم و الباقی.

 

بعد پویان رو اوردن بهم نشون دادن وای که چه ذوقی کردم بعد زود هم بردنش و شروع کردن به دوختن شکم من.

پویان من ساعت ۹.۳۰ صبح با وزن ۳۶۰۰ پا روی زمین خدا گذاشت وای که قربونش برم من.

بعد اوردن تو ریکاوری بعد هم تو بخش.همه پشت در اتاق عمل بودن + جاری و دوستم هانیه که خودش منتظر نی نی اشه.

درد نداشتم اما میلرزیدم شدید. اقای همسری هی منو بوس میکرد و تشکر میکرد.

راستش رو بگم وقتی دیدمشون انگاری خوب شدم.

 

شب میخواستن منو راه ببرن وایییییی بدترین موقعه زایمان بود من که از درد بی هوش شدم و خواهرم با جیغ جیغ پرستارها رو صدا کرد و منو به هوش اوردن. ولی بلاخره راه رفتم.

فردا هم مرخصم کردن و اومدیم خونه.

 

 

یکم بگم از احوالات همسری که من ندیدم ولی همه برام تعریف کردن.

میگفتن وقتی تو رو بردن همسری خیلی کلافه بوده هی میرفته بیرون میدونم که گریه میکرده همون بیرون دور از چشم همه. همش میگفته من اول از همه سلامتی مینا برام مهمه بعد سلامتی و خود بچه.

بعد هم پویان رو اوردن توی یه اتاق شیشه ای بوده همش میگفته من میدونم اون بچه منه.

خواهرم میگه وقتی بچه رو دیده بود ه دستاش میلرزیده حتی نمیتونسته فیلم بگیره.

قربونش برم من که انقدر مهربونههههههه.

 

خلاصه همه اومدیم خونه و بچه داری شروع شد.

خداییش خیلی سخته اما شیرین نگاش که میکنم دلم ضعف میره.

ایشالله که همه اونایی که نی نی ندارن زودتر تجربه کنن  و این لذت رو بچشن.

الهی امین

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 20:22 ] [ مینا ]
اینم عکس روز تولد پویان جونم قربونش بشم مننننننننننننننن

 

 

 

 

              

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 17:1 ] [ مینا ]
سلام عزیز دردونه من

 

پسر گلم دیگه چیزی نمونده تا اینکه بیای و قدم رو چشم ما بزاری.

نمیدونی که چقدر این هفته های اخر دیر میگذره و خسته کننده است.

البته میدونم که بعدا دلم برای این روزها تنگ میشه همین الان یه وقتایی فکر میکنم که بیای بیرون و دیگه تو شکمم هیچی نباشه و هیچ احساسی هیچ حرکتی نباشه دلم میگیره 

 

ولی خوب بعدش به این فکر میکنم که تو عشقم میای تو بغلم و از نزدیک تمام حرکاتت رو حس میکنم و میبینم  غرق در شادی میشم

 

نمیدونی بابایی چه ذوقی داره همش داره روزها رو میشماره تا بشه ۲۷  اسفند

 

نمیدونی چه نقشه ها  که نکشیده برای لحظه دیدنت

چند روز پیش ازش پرسیدم وقتی پویان رو ببینی چه حسی بهت دست میده ؟ عکس العملت چیه؟ یه دفعه دیدم اشک تو چشاش جمع شد و گفت هیچی گریه ام میگیره

 

الهی قربونش برم که انقدر مهربونه  نمیدونی چقدر برای ما تو این نه ماه زحمت کشیده فکر نمیکنم بتونم هیچ موقعه این زحماتش رو جبران کنم.

ایشالله خودت اومدی بتونی  براش جبران کنی پسرم.

 

پسر گلم این روزای اخر خیلی دعا کن و خیلی با خدا و فرشته هاش صحبت کن 

از خدا بخواه که جزوه بنده های خوبش باشی و همیشه خدا پشت و پناهت باشه

از خدا بخواه برای خاله هایی که منتظر نی نی هستن زودتر نی نی هاشون بیاد

 

از خدا بخواه تمام مریض ها مخصوصا نی نی های مریض رو شفا بده

 

از خدا بخواه همیشه تو دنیا ارامش برقرار باشه

 

و از  خدا سلامتی برای همه اطرافیانت بخواه

 

 و در اخر از خدا بخواه که هیچ موقعه تنهات نزاره و جزوه بهترین و خوش روزی ترین و نیکترین بندهاش باشی

 

 

 میبوسمت پسر گلمممممممم  و دوست دارممممممممم

 

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 14:8 ] [ مینا ]
سلام دلبندم    عسلم    عشقم

 

پسرم چرا یه دفعه انقدر شیطون میشی که من دل درد میگیرم و احساس میکنم نافم میخواد پاره بشه و یه دفعه انقدر اروم  و بی حرکت که من و بابایی از استرس میخوایم سکته بزنیم.؟؟؟؟؟؟

چند روزی بود خیلی کم تکون میخوردی حتی موقع که بابایی هم باهات صحبت میکرد برعکس همیشه اصلا تکون نمیخوردی . دیگه بعد از سه روز خیلی نگران شدیم و خانم دکی گفت سریع برو سونو سلامت جنین.

دیگه منو بابایی دل تو دلمون نمونده بود. الهی بمیرممممممممم بابایی که از استرس فشارش رفته بود بالا و تو راه خون دماغ شد.

خلاصه از بین راه اول رفتیم دکتر برای بابایی. داشتم دیگه از استرس سکته میکردم که نکنه بابایی چیزیش بشه که اقای دکتر گفت چیزی نیست و یه سری دارو داد.

بمیرم برای بابایی که انقدر تو این چند ماه استرس داشته و خیلی اذیت شده. ایشالله وقتی اومدی براش جبران کنی و از دلش در بیاری .

 

خلاصه رفتیم سونو رو انجام دادیم و دیدیم همه چی خوبه خددا رو رو شکر از اون طرف هم رفتیم پیش خانم دکتر که اونم تایید کرد. قربونت برم عزیزم وزنت تو سونو ۲۶۵۰ بود من وبابایی کلی ذوقیدیم .بابایی که شما رو دید دیگه مریضی خودش ه کل یادش رفت. بعد هم خانم دکی تاریخ اومدنت رو زد ۲۷ اسفندو قربونت برمسعی کن همین تایخ بیای گلم.

پسر گلم این چند وقت رو هم به خوبی اون تو باش و مارو هی نترسون . میدونی که چه مامان ترسویی داری؟  پس خودت مراقب باش .

 

خدا جون این پسملی رو خودت بهم دادی خودت هم مراقبش باش در همه مراحل زندگیش.

 

بوس برای گل پسرم پویان

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 12:16 ] [ مینا ]
درباره وبلاگ

من و همسری مهربونم محمود در 8/8/87 با هم یکی شدیم و الان مشتاقانه منتظر امدن یه فرشته ناز و قشنگ از طرف خدای مهربونمون هستیم
امکانات وب